بسم رب شهدا

یکی بود یکی نبود.یه شهری بود خوش قد بالا .آدمایی داشت محکم و قرص .اونا داشتن جشن می گرفتن .جشن غیرت .همه تو اوج شادی بودن که یکهو یه غول حمله کرد به شهرشون.غوله گشنه زمین بود و می خواست چیزی از این شهر باقی نذاره. همه نگرون شدن.حرف افتاد کی می خواد با این غول بجنگه؟ما خمار جشنیم!...بالاخره پیر مراد جمع گفت باید تازه نفس ها برن به جنگ غوله .قرعه به نام جوانها افتاد .جوونهایی که دوره کر کری شون بود رفتن به جنگ غول . غول عجیبی بود ، یه پاشو می زدی ،دو تا پا اضافه می کرد.دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می کرد.خیلی طول کشید،،... تا جوون هایی که حالا دیگه مرد شده بودن!دست پای غوله رو قطع کردن و برگشتن شهر شون ...اما یه اتفاقی افتاده بود . بعضی ها این جوونا رو طوری نگاه می کردن که انگار غریبه می بینن. شایدم حق داشتن!. آخه جنگیدن با غول آدابی داشت که اینا بهش خو گرفته بودن .جنگیدن با غول زلالشون کرده بود و دیگه پولشون قیمت نداشت شده بودن عینهو اصحاب کهف...!

یا حق                                                                                                       اللهم عجل لولیک الفرج